فرض کنید باید انتخاب کنید بین اتاقی که بهترین امکانات را دارد و رفاه کامل ایجاد می کند ولی پنجره و در مقابل چشم اندازی ندارد. در مقابل اتاقی که چندان ایده آل نیست و فقط امکانات اولیه و رفع حاجت را دارد بجایش پنجره ای دارد و چشم اندازی.
خیلی روی این موضوع فکر کردم در نگاه اول امکانات رفاهی اتاق مهمتره، اینکه زندگی راحت باشه و بدون دغدغه موضوع مهمیه ولی نبود پنجره بنظر وحشتناک میرسه. پنجره با خودش روح و اکسیژن میاره. بنظرم زندگی توی همچین اتاقی برای مدت کوتاه خیلی خوبه ولی برای بلند مدت تقریباْ نشدنیه. از اون طرف هم زندگی در اتاقی با امکانات کم فوق العاده مشکله مخصوصاْ برای کسی که به رفاه عادت داشته باشه. هنوز به نتیجه قطعی نرسیدم.
نظر شما چیه؟
احساس می کنم که شبیه دورتا بروک* هستم و این اصلاْ خوشحال کننده نیست. البته او را به روزاموند وینسی* ترجیح میدم ولی باز هم نگران کننده است. اصلاْ دلم نمی خواهد که سرگذشتم مثل او باشد. باید تا دیر نشده تغییری ایجاد کنم.
* از شخصیتهای رمان میدل مارچ نوشته جورج الیوت.
خانم شماره ۱: خیابان ل.
خانم شماره ۲: خیابان ح.
تاکسی می ایستد و هر دو سوار می شوند.
آقای تاکسی رو به خانم ۱: دربست حساب میشه ها.
خانم ۱: چرا؟
آقای تاکسی: چون من خیابون ح را بلد نیستم.
خانم ۱: بلدی نمی خواهد همینجا سر راه است. من بهت میگم.
آقای تاکسی: پس میشه نفری ۵۰۰ تومن.
خانم ۱: نه آقا کرایه مسیر ل ۳۰۰ تومن و کرایه مسیر ح ۲۰۰ تومنه.
آقای تاکسی: خب باشه شما ۳۰۰ بده ولی اون (اشاره به خانم ۲) باید ۵۰۰ بده.
خانم ۲: چرا؟ چون مسیر کوتاهتره؟
آقای تاکسی: آره دیگه. چون من اونجا را بلد نیستم.
خانم ۲: به من چه که بلد نیستی. تازه بلدی نمی خواهد خیابون ح تو مسیر خیابون ل است.
آقای تاکسی: خب باشه. شما ۵۰۰ بده.
خانم ۲: یعنی چی؟ چرا؟
آقای تاکسی: واسه ثوابش.
خانم ۱:نه آقا همون ۲۰۰ را بگیر و قانع باش به حقت.
آقای تاکسی: باشه.
دقایقی بعد به خیابون ح می رسند و خانم ۲ قصد پیاده شدن می کند.
آقای تاکسی:میشه ۵۰۰ تومن.
خانم ۲: باز دوباره برای چی؟
آقای تاکسی: برای ثوابش.
من یک سیسیلی ام. اسمم فرانسیس است و دختر دُن فابیونه هستم. پدرم رهبر یک گروه مافیایی بزرگ تو سیسیله. تا زمانی که در سیسیل بودم بیکار بودم.
چون عاشق دیدن دنیا هستم و بدلیل شغل پدرم هیچوقت نمی تونستم با آرامش و به تنهایی جایی بروم مدتی پیش موهام را از ته تراشیدم و خودم را به شکل پسرها در آوردم و با اسم فرانچسکو با یک دوچرخه زدم به جاده. فعلاْ تو فرانسه هستم. از فرانسه تصمیم دارم بروم به اسپانیا و از اونجا به پرتغال بعد هم با کشتی به انگلیس و بعد از اون هم به آلمان و بقیه اروپا.
در حال حاضر تو پاریس اتراق کردم و دارم سعی می کنم با پیانو زدن توی کافه ها و رستورانها کمی پول جمع کنم. امیدوارم بعد از رسیدن به اسپانیا مازاریو پودینگ را پیدا کنم و در بنگاه شادمانی اش مشغول بکار بشم.
فعلاْ مهمترین دغدغه ام مخفی کردن خودم از دست آدمهای پدرمه که بسیج شدند به دنبال من.
پ.ن: شما هم بازی.
زیبای خفته همونطور که در داستانها آمده زندگی کرد و به خواب رفت تا وقتی که با بوسه پرنس فیلیپ از خواب بیدار شد. در جشنهایی که بمناسبت بیدار شدنش برگزار شده بود با چند جوان آشنا شد. با خودش فکر کرد تا حالا که از چشیدن مزه زندگی شاهانه محروم بوده چه کاریه که سریع خودش را گرفتار ازدواج کند. پس فوری بی خیال رشادت های پرنس فیلیپ در راه آزادی اش شد و او را پیچوند و مثل اکثریت ملکه های دنیا زندگی اش را هر روز با یک مرد سپری کرد تا مرد.
انشاا... سر فرصت می رسم خدمتتون.
بحتي كه تو كامنتدوني ٢ پست پيش با يكي از دوستان داشتم (در اين مورد كه هلند بدليل اهميت قائل شدن براي نهضت سبز مردم ايران قابل احترام است و يا بدليل توهين به مقدسات مستوجب لعن؟) باعث شد كه كمي مفصل تر در اين مورد بنويسم و نظراتم را كامل تر بيان كنم.
خب من نظرم در وهله اول همونيه كه تو كامنتم گفتم يعني معتقد نيستم كه بدليل انجام يك خطا بايد قوم و يا كشوري را براي هميشه مورد غضب قرار داد. ولي اينكه چرا؟ به نظرم اول بايد ببينيم كه چطور شده كه برخورد با اسلام اينگونه شده؟ بياييد كمي كلاهمون را قاضي كنيم. خداييش ما مسلمانان چه خلق محمدي و يا رفتار انساني در دنيا از خودمون نشون داديم كه حالا توقع احترام داريم؟ بياييد از ملت خودمون كه كمي، فقط كمي مهربونتر هستند (يا بودند) بگذريم. در دنيا اسلام را چطور مي شناسند؟ با طالبان، با حماس و حزب الله با مسلمانان چچن با بنيادگراهاي پاكستان و گروه هاي تندرو ديگر. معمولاَ هر جا اتفاق ناگواري مي افتد و يا حركت تروريستي صورت مي گيرد پاي مسلمانان وسط است. چرا وقتي مسلمانان چچن انسانهاي بي گناه را در تئاتر مسكو گروگان مي گيرند نفر سومي كه بيننده است بايد حق را به مسلمانان بده؟ چرا وقتي طالبان آدمها را به جرم كوتاه بودن ريش اعدام مي كند دنيا بايد بفهمد كه اسلام دين عقل است؟ چرا وقتي عرب سعودي (بخوانيد وهابي) براي زن هيچگونه حقي قائل نيست و او را رسماَ جزء انسانها به حساب نمياره دنيا بايد بفهمد كه اسلام دين برابري است؟ چرا وقتي بنيادگراهاي پاكستان با بهانه و يا بدون بهانه شيعيان را مي كشند دنيا بايد بفهمد كه اسلام دين رأفت است؟ خدا بده بركت از اين دست مثالها زياد است و خودتون مي دونيد. بحثي در اسلام وجو دارد كه شما اصولاَ مجاز به انجام كاري نيستيد كه آن كار باعث غيبت شود. يعني شما سهم بيشتري از گناه را مي بريد تا غيبت كننده.
ضمناَ يك مسئله ديگر در زماني كه به هر دليلي شعار ”مرگ بر“ را عليه دنيا سر مي دهيم بايد منتظر جواب هم باشيم. يادمون نره كه خدا در سوره انعام آیه 108 مي فرمايد: "و به (معبود) کسانی که غیر خدا را می خوانند ناسزا نگویید که در نتیجه، آنان هم به خاطر جهل و دشمنی به خداوند متعال ناسزا می گویند."
در نتيجه من الان دانمارك و هلند را به باد ناسزا نمي گيرم. معتقدم كه اگر هر كدام از ما به نوبه خود مسلمان واقعي باشيم، اشتباه بودن حرفهاي آنها بدون هيچ تلاش مضاعفي ثابت مي شود.
كاملا بي ربط: عازم سفرم و تا جمعه نمی تونم در خدمتتون باشم.

اونوقتها جايزه خوب بودن هايم رفتن به مغازه بابا بود. يك روز پر از بازي و هيجان و روزي كه مال من بود و هر دستوري دلم مي خواست مي دادم. يك چيزي مثل اردوي تفريحي. هيجان اون روزها از اولين ساعات صبح شروع ميشد. از وقتي كه مامان وقتي خواب بودم درگوشم مي گفت كه: ”پاشو بابا مي خواهد امروز ببردت“. فكر نمي كنم هيچ روزي در زندگيم مثل اون روزها با شعف از خواب بلند شده باشم.
مغازه بابا توي يك پاساژ بود و ودايره فعاليتم وسيع، با نصف مغازه ها آشنا بودم و بهشون سر مي زدم. ولي هميشه حواسم بود از حسن آقا خودم را قايم كنم از بس محبت كردنش سفت بود و هميشه از اين مي ترسيدم با بوسه هاي محكمش لپم را سوراخ كند. بعد از مراسم صبحگاه مي رفتم تو مغازه و تازه بازي شروع مي شد. بابا فروشنده موتورآلات كشاورزي بود و مغازه پر بود از الكتروموتور و پمپ آب و برق و دستگاههايي از اين دست. من عاشق الكتروموتورهايي بودم كه يك منبع بزرگ قرمز بالاشون وصل بود. در واقع عاشق اون منبع ها بودم (عکس بالا). هنوز هم وقتي از اونها مي بينم روحم تازه ميشه و خوشحال مي شم. ولي متأسفانه اونها قابل بازي نبودند از بس بزرگ بودند و سنگين. بجایش در كنار اينها خرده ريزهايي هم بود كه فقط و فقط مال بازي ما بود مثل ماژيك، دستگاه پانج و مهر مغازه.
بازي اينطوري شروع ميشد كه اول همه جا را با ماژيك و مهر خوب كثيف مي كردم از روزنامه روي ميز بگير تا جعبه هاي موتورها و قسمتهايي از ديوار كه توي چشم نبود و هر آنچه كاغد اون اطراف پيدا مي شد. خوب كه همه جا را منقش به مهر مغازه و گل و بوته مي كردم مي رفتم به سراغ پانچ. حالا وقت از بين بردن آثار جرم بود. تمام روزنامه ها و كاغذ هاي كثيف بايد سوراخ مي شد. بعد از اينكه عمليات انهدام با موفقيت به انتها مي رسيد وقت اين بود كه از بابا بخواهم كه مرا ببرد اون طرف خيابون مغازه عموهام. اونجا هم بازي هاي خاص خودش را داشت مثل آسانسور بازي. مغازه عموها زيرزميني بزرگ و باحال داشت كه نقش انبار را ايفا مي كرد. راه ارتباطي بين مغازه و زيرزمين يك آسانسور بود، از اينهايي كه درو ديوار نداره وفقط يك صفحه فلزي است با ٢ تا دكمه بالا و پايين. با وجود اينكه به شدت از اين آسانسور مي ترسيدم ولي حتماَ چندين بار به عناوين مختلف از عموهام مي خواستم كه من را به زيرزمين ببرند تا سوار آسانسور بشم. بعداز اون اگر كار بانكي وجود داشت همراه يكي از عموهام به بانك مي رفتم و عمو هم حتماَ توي راه و يا بانك به چند نفر توضيح مي داد كه من پسرش نيستم بلكه دختر برادرشم. حالا اينكه چرا هميشه اين شبهه وجود داشت كه من پسرم را اصلاَ درك نمي كنم. چون سواي لباسهاي پسرونه ام كه اقتضاي كار بود، صورتم كاملاَ دخترونه بود. احتمالاَ سؤال كنندگان خيلي خنگ بودند. بعد از آن بر مي گشتم پيش بابا و نوبت به يكي از مفرحترين قسمتهاي روز مي رسيد. روبروي مغازه بابا يك مغازه لوازم التحريري بود كه من هميشه زمان زيادي را پشت ويترينش سپري مي كردم و فكر مي كنم همين ساعتها زل زدن به اون ويترين بود كه عشق به لوازم التحرير و كتاب را در من به وجود آورد، عشقي كه هنوز هم وجود دارد و تحت تأثير اون هر چند وقت يكبار مخ بابام را مي ريزم تو فرقون(فرغون؟) كه بيا يك مغازه لوازم التحريري بزنيم. بگذريم، در اين موقع روز بابا بايد مي رفت و از مغازه آقاي شيرازي برايم كتاب مي خريد. از اونجايي كه اون موقع ها انسان بي سوادي بودم معمولاَ بابا برايم كتاب نقاشي مي خريد. من هم كه از بچگي عاشق نقاشي بودم درجا شروع مي كردم با ماژيك به نقاشي توي كتاب وقتي خوب همه كتاب را سورمه اي مي كردم و حاشيه هايش را هم مهر مي زدم، با پانچ سوراخ سوراخش مي كردم و در انتها هم اگر چيزي ازش باقي مي موند پاره مي كردم و به همراه كاغذ گردالي هاي كوچولويي كه بابا از توي دستگاه پانچ درآورده بود مي ريختم هوا. خلاصه به ياد نميارم محض تنوع يكبار هم يكي از كتابهام به خونه رسيده باشه در بهترين حالت جسدشون به سطل آشغال خونه مي رسيد.
معمولاَ كتاب كُشون آخرين كار بود و بعد از اون ظهر مي شد و وقت رفتن به خونه. آخه بابا من را هميشه فقط پنجشنبه ها كه پاساژ تا ظهر باز بود با خودش مي برد. الان كه فكر مي كنم ميبينم حق با بابا بود چون اولاَ تو همين نصف روز هم اينقدر شيطنت مي كردم كه بصورت شهيد و كاملاَ افقي به خونه برمي گشتم دوماَ زمان به قدري بود كه كاسه صبر بابا اجازه مي داد.
اين سناريوي تكراري هر وقت مي رفتم مغازه بصورت كاملاَ دقيق اجرا ميشد تا زماني كه اينقدر بزرگ شدم كه جبر زمونه اين تفريح را ازم گرفت. البته هنوز هم تقريباَ ما تنها عناصر اناثي هستيم كه به پاساژ ميريم و تو اون محيط كاملاَ مردونه مي پلكيم.
خوشبختانه ميراثم بصورت كاملاَ ژنتيكي به برادرم منتقل شد و بعد از بازنشست شدنم او طوري جاي من را پر كرد كه هرگز بابا حس نكند كه من نيستم. الان هم اميدواريم روزي را ببينيم كه بچه (خواهرزاده ام) در حالي كه در يك دستش ماژيك و در دست ديگرش پانچ قرار دارد توي مغازه جولون ميده و خرابكاري مي كند.
پ.ن: اين مطلب به ٢ بهانه نوشته شده:
1- روز كودك.
2- هوشمند خان نوشت دلم خواست.

سالها بود كه به مغازه هاي صنايع دستي شمال سر نزده بودم تا همين سفر اخير. عجيب بود تمام مغازه ها پر بود از اين اجناس چوبي چيني و هندي كه تمام سطح تهران را هم گرفته. حتي كفگير و ملاقه هاي چوبي هم چيني بود. اگر هم احياناَ توي مغازه اي جنس ايراني پيدا مي شد كاملاَ واضح بود كه باقيمانده اجناس چند سال پيش است.
واقعيت امر اينه كه از بين رفتن صنايع دستي و هنر شمال خيلي ناراحتم نكرد چيزي كه اشك به چشمهام آورد فقدان يك جنس بود. جارو رشتي.
دريغ از يك كلاه حصيري و يا جارو رشتي كوچولو. اونوقتها هر وقت مي رفتيم شمال يكدونه جارو كوچولو مي خريدم. طفلي دختر بچه هاي امروز كه نمي تونند از اون جاروها داشته باشند و البته پسر بچه ها كه طعم و بوي كلاه حصيري خيس را هرگز نمي تونند بچشند. اگر مي دونستم كه روزي اينطور ميشه از بين اون همه جارويي كه خريدم يكيش را نگه مي داشتم يادگاري.
