... فكر مي كنم زندگي به شكلي تركيبي از ضد و نقيض هاست .... ما همه مختاريم اما در يك جبر ... من منم و تو تو ... هر يك با توان و جايگاه خاص خود... هر چقدر كه قوي باشيم هر چه قدر كه تلاش كنيم هر چه قدر كه قدرت تغيير و پيدايش داشته باشيم باز هم اسير دستان زندگي هستيم اسير طبيعت و دنيا و زمين و هوا و زمان و ... من هرگز نمي تونم كاري كنم كه بدون نفس كشيدن زندگي كنم من هرگز نمي تونم كاري كنم كه هيچوقت گرسنه نشم خسته نشم و اينها همه يعني جبري كه درش اسيريم و اسمش زندگيه ... خيلي از اتفاق هاي زندگي شامل اين داستان مي شن اصلا داستان زندگي ما با يك جبر شروع ميشه ...هيچكس خودش نمي تونه خانواده و جايي رو كه درش متولد ميشه رو تعيين كنه... همه با يك جبر شروع مي كنيم و ادامه مي ديم و احتمالا كم كم ياد مي گيريم كه چجور با اين مجموعه جبرها كنار بيايم زندگي كنيم يا فراموششون كنيم (اختيار!!) ... *
* از سلسله نامه های راهگشای یک دوست.
پ.ن: همیشه که نباید از آدم های معروف نقل قول آورد بعضی وقها همین دوستان اطراف آدم نغز ترین حرفها را می زنند.
حتماْ در زندگی با گونه ای خاص از آدمها روبرو شده اید. همان گونه ای که هیچ احترامی برای محدودیت زمان و مکان قائل نیست. همان گونه ای که صفات فوق بشری دارد. دارای قدرتی همپای فیل، سرعتی بسان یوز و هوشی برابر انیشتین است. بله درست حدس زدید، منظورم دسته خالی بندان هستند.
همان کسانی که می توانند سرمنشاء بروز احساسات متفاوتی در شما شوند. هم می توانند در زمان بیکاری موجبات خنده و تفریح شما را فراهم کنند و هم می توانند تا سر حد جنون عصبانیتان کنند.
قدرت تخیل این دوستان به حدی است که بزرگانی همچون جی.آر.آر.تالکین، جی.کی.رولینگ، فردوسی طوسی و هومر در مقابلشان لنگ انداخت و دو زانو نشسته تلمذ می کنند.
آنها ازلی و ابدی هستند و زبل خان وار همه جا حضور دارند. همانطور که با آرامش از خاطراتشان در زمان حمله مغول تعریف می کنند می توانند از رشادتهایشان در زمان کودتای ۲۸ مرداد و همین ۱۳ آبان داد سخن دهند. خلاصه یک خالی بند قهرمان بلامنازع هر اتفاقی است.
من چند روز پیش افتخار هم صحبتی با یکی از این بزرگان را پیدا کردم. این استاد چنان شرحی از نبرد با یک ابر سگ در دفاع از یک توله سگ داد که تمامی صحنه های جنگی که تا بحال در فیلمها دیده ام و یا در کتابها خوانده ام به نظرم در مقابل این پیکار بی مزه و بی روح رسید. فقط این دوستمون یادش رفت متذکر شود که قبل از ورود به کارزار دستمال قدرت کایکو را از میتی کومان تحویل گرفته بوده.
آدم می شوم اگر کمی در زندگی صبر داشته باشم.
آدم می شوم اگر کمتر به مردم بخندم.
آدم می شوم اگر کمی از جنبه شوخی ام بکاهم تا کمتر دچار سانحه شوم.
آدم می شوم اگر کاری را که تصمیمی برای انجامش می گیرم زودتر به مرحله عمل برسونم.
آدم می شوم اگر کاری را که به سختی شروع کردم به پایان برسونم.
آدم می شوم اگر گاهی فقط گاهی اجازه بدهم مقداری ویتامین به بدنم برسد.
آدم می شوم اگر کار امروز را به فردا نیاندازم.
آدم می شوم اگر دست از خوشبینی احمقانه ام بردارم.
آدم می شوم اگر یاد بگیرم جلوی خشمم را بگیرم.
آدم می شوم اگر کمی از انرژی را که صرف بازکردن گره های دیگران می کنم صرف باز کردن گره های خود کنم.
آدم می شوم اگر یاد بگیرم دارویی که دکتر می دهد را باید سر وقت مصرف کرد.
آدم می شوم اگر کمتر در مورد دیگران قضاوت کنم.
آدم می شوم اگر دست از این رودربایستی مزخرف بردارم و با قاچ دیوار هم تعارف نداشته باشم.
آدم می شوم اگر مثل آدم کتاب را از اول به آخر بخوانم نه از آخر به اول.
البته باز هم از هر انگشتم ۱۰ تا هنر میریزه و از خانمی هم چیزی کم ندارم.![]()
من (خیلی خسته و داغون): کتاب فلان را می خواهم.
آقای فروشنده: می برید؟
من (با خونسردی ظاهری و خشمی پنهانی): نه می خورم!
آقای فروشنده فاکتور را نوشت و داد دستم تا بروم صندوق حساب کنم. نزدیک صندوق وقتی نگاهی به فاکتور کردم دیدم فوق العاده گران است و زورم میاد اینقدر پول بابتش بدهم. پس با آرامش فاکتور را تو جیبم چپوندم، از شلوغی استفاده کردم و فلنگ را بستم.
توضیح: متاسفانه رابطه تنگاتنگی بین خلق و خوی و میزان کار کشیدن از عضلاتم وجود دارد و در زمان خستگی فوق العاده بداخلاق میشم.
نتیجه اخلاقی: بعد از اون روز تصمیم گرفتم هر وقت خیلی خسته ام سریع خودم را به خونه برسونم. اینطوری حداقل پاچه مردم در امان می ماند.
نتیجه توجیه گرانه: ولی خداوکیلی سوال چرندی کرد. خب آدم نمایشگاه کتاب میره که کتاب بخره دیگه، نمیره که کتاب بخونه.
نتیجه بشردوستانه (یا برای خودتون میگم): در هنگام خستگی فرانی، از وی دوری کنید.
فرض کنید باید انتخاب کنید بین اتاقی که بهترین امکانات را دارد و رفاه کامل ایجاد می کند ولی پنجره و در مقابل چشم اندازی ندارد. در مقابل اتاقی که چندان ایده آل نیست و فقط امکانات اولیه و رفع حاجت را دارد بجایش پنجره ای دارد و چشم اندازی.
خیلی روی این موضوع فکر کردم در نگاه اول امکانات رفاهی اتاق مهمتره، اینکه زندگی راحت باشه و بدون دغدغه موضوع مهمیه ولی نبود پنجره بنظر وحشتناک میرسه. پنجره با خودش روح و اکسیژن میاره. بنظرم زندگی توی همچین اتاقی برای مدت کوتاه خیلی خوبه ولی برای بلند مدت تقریباْ نشدنیه. از اون طرف هم زندگی در اتاقی با امکانات کم فوق العاده مشکله مخصوصاْ برای کسی که به رفاه عادت داشته باشه. هنوز به نتیجه قطعی نرسیدم.
نظر شما چیه؟
احساس می کنم که شبیه دورتا بروک* هستم و این اصلاْ خوشحال کننده نیست. البته او را به روزاموند وینسی* ترجیح میدم ولی باز هم نگران کننده است. اصلاْ دلم نمی خواهد که سرگذشتم مثل او باشد. باید تا دیر نشده تغییری ایجاد کنم.
* از شخصیتهای رمان میدل مارچ نوشته جورج الیوت.
خانم شماره ۱: خیابان ل.
خانم شماره ۲: خیابان ح.
تاکسی می ایستد و هر دو سوار می شوند.
آقای تاکسی رو به خانم ۱: دربست حساب میشه ها.
خانم ۱: چرا؟
آقای تاکسی: چون من خیابون ح را بلد نیستم.
خانم ۱: بلدی نمی خواهد همینجا سر راه است. من بهت میگم.
آقای تاکسی: پس میشه نفری ۵۰۰ تومن.
خانم ۱: نه آقا کرایه مسیر ل ۳۰۰ تومن و کرایه مسیر ح ۲۰۰ تومنه.
آقای تاکسی: خب باشه شما ۳۰۰ بده ولی اون (اشاره به خانم ۲) باید ۵۰۰ بده.
خانم ۲: چرا؟ چون مسیر کوتاهتره؟
آقای تاکسی: آره دیگه. چون من اونجا را بلد نیستم.
خانم ۲: به من چه که بلد نیستی. تازه بلدی نمی خواهد خیابون ح تو مسیر خیابون ل است.
آقای تاکسی: خب باشه. شما ۵۰۰ بده.
خانم ۲: یعنی چی؟ چرا؟
آقای تاکسی: واسه ثوابش.
خانم ۱:نه آقا همون ۲۰۰ را بگیر و قانع باش به حقت.
آقای تاکسی: باشه.
دقایقی بعد به خیابون ح می رسند و خانم ۲ قصد پیاده شدن می کند.
آقای تاکسی:میشه ۵۰۰ تومن.
خانم ۲: باز دوباره برای چی؟
آقای تاکسی: برای ثوابش.
من یک سیسیلی ام. اسمم فرانسیس است و دختر دُن فابیونه هستم. پدرم رهبر یک گروه مافیایی بزرگ تو سیسیله. تا زمانی که در سیسیل بودم بیکار بودم.
چون عاشق دیدن دنیا هستم و بدلیل شغل پدرم هیچوقت نمی تونستم با آرامش و به تنهایی جایی بروم مدتی پیش موهام را از ته تراشیدم و خودم را به شکل پسرها در آوردم و با اسم فرانچسکو با یک دوچرخه زدم به جاده. فعلاْ تو فرانسه هستم. از فرانسه تصمیم دارم بروم به اسپانیا و از اونجا به پرتغال بعد هم با کشتی به انگلیس و بعد از اون هم به آلمان و بقیه اروپا.
در حال حاضر تو پاریس اتراق کردم و دارم سعی می کنم با پیانو زدن توی کافه ها و رستورانها کمی پول جمع کنم. امیدوارم بعد از رسیدن به اسپانیا مازاریو پودینگ را پیدا کنم و در بنگاه شادمانی اش مشغول بکار بشم.
فعلاْ مهمترین دغدغه ام مخفی کردن خودم از دست آدمهای پدرمه که بسیج شدند به دنبال من.
پ.ن: شما هم بازی.
زیبای خفته همونطور که در داستانها آمده زندگی کرد و به خواب رفت تا وقتی که با بوسه پرنس فیلیپ از خواب بیدار شد. در جشنهایی که بمناسبت بیدار شدنش برگزار شده بود با چند جوان آشنا شد. با خودش فکر کرد تا حالا که از چشیدن مزه زندگی شاهانه محروم بوده چه کاریه که سریع خودش را گرفتار ازدواج کند. پس فوری بی خیال رشادت های پرنس فیلیپ در راه آزادی اش شد و او را پیچوند و مثل اکثریت ملکه های دنیا زندگی اش را هر روز با یک مرد سپری کرد تا مرد.
انشاا... سر فرصت می رسم خدمتتون.